این اثر در قالب مثنوی و با زبانی روان، آهنگین و سرشار از مضامین عاشقانه، اجتماعی و انسانی سروده شده است. شاعر در این مثنوی کوشیده است با بهرهگیری از ظرفیتهای وزن و قافیه در قالب مثنوی، فضایی متفاوت و تأثیرگذار برای مخاطب خلق کند.
انتشار این اثر نشان میدهد که شاعر در سرودن شعر کلاسیک، بهویژه مثنوی و غزل، ذوق و توان بالایی دارد و میتواند در قالبهای گوناگون شعری آثار ارزشمندی ارائه دهد.
محمدجواد جوانمردی از شاعران حاذق است و انتشار مثنوی «ای معلم شیرینشه شیرینسخنان» نیز گامی تازه در مسیر فعالیتهای ادبی این شاعر بهشمار میرود.
گفتنی است این اثر هماکنون در دسترس علاقهمندان به شعر و ادب فارسی قرار گرفته است.
ای معلم شه شیرین سخنان یعنی تو
جامع صورت و معنی و بیان یعنی تو
در بلندای ادب طبع روان یعنی تو
شعر بنشسته به عمق دل و جان یعنی تو
سر تاثیر سخن، گرمی گفتار تویی خوش ترین واژه در این گنبد دوار تویی
هنر از دست هنرمند تو معنا بگرفت
کار علم از خط سرمشق تو بالا بگرفت
بحر اندیشه ز ژرفای تو ژرفا بگرفت
قطره در بحر تو دریا شد و دریا بگرفت
سر سبزت به سلامت که در این چرخ کبود دگر از ریشه آدم چو تو ناید به وجود
این همه دعوی دانایی و دانایی ها
چشم در چشم تو دعوی توانایی ها
یک جهان همهمه از فخر من و مایی ها
لاف یکتایی و یکتایی و یکتایی ها
همه در چشم تو بال مگسی نیست هنوز یک جهان در نظرت خرده کسی نیست هنوز
کاش من خاک ره کوی تو می بودم کاش
بستری بهر مه روی تو می بودم کاش
یا چو یک جاده روان سوی تو می بودم کاش
هر طرف واژه دلجوی تو می بود کاش
که در آن جاده به دیدار خدا می رفتم هم قدم با تو و از خویش، جدا می رفتم
بی تو طالع بی اختر من هیچ نبود
در تن آینه باور من هیچ نبود
زین تب عشق، به جان و سر من هیچ نبود
باد می برد و ز خاکستر من هبچ نبود
زرد و پژمرده و ز پژمردگی نیکی ها می زدم تکیه به خلوتگه تاریکی ها
تا که گرمی تو زد شعله خاکستر من
روشن از مهر تو شد کاسه چشم تر من
در تو افروخت دگرباره همه پیکر من
در تو جانانه، تو فرزانه، تو تاج سرمن
در دل مهر و مه ار آتش سوزان باشد چو تو آیینه نشاید که فروزان باشد
هر که یک منظر از آیینه رویت دیدست
خط یک نغمه از آوای خوشت بشنیدست
یک دم از عطر دل انگیز تنت بوییدست
فارغ از غصه و غم تا ابد آرامیدست
رخت از منظر این آینه دیدن دارد نغمه دلکش عشق از تو شنیدن دارد
ما هم از شوق تو چشم از همگان بربستیم
دل و جان از غل و زنجیر جهان بگسستیم
سر و دست از صف و عشاق رخت بشکستیم
تا که در مجلس درست به ادب بنشستیم
همه شب، گرد تو پروانه صفت گردیدن به تو تا آخر وقت سحر اندیشیدن
حرم امن خدا بد مگر آن محفل انس
که بد آرام و بکام آنقدر آن محفل انس
همه عاشق، همه دیوانه در آن محفل انس
ای دریغا که بیامد به سر آن محفل انس
که برون از خط آن دایره کردند مرا که دل افسرده از آن خاطره کردند مرا
آه از آن خاطره کارام شبی بود و گذشت
مه رخسار تو، رخسار تو بنمود و گذشت
دل سرگشته دمی در برت آسود و گذشت
به جز از شوق تماشات، نیفزود و گذشت
دگر این آه و فغان از دل سرگشته چه سود یاد ایام خوش عمر هدر گشته چه سود
پس از آن موسم هجران شد و افسردن من
چه گل از داغ جدایی تو پژمردن من
بی تو در حسرت رویت غم دل خوردن من
همه یک لحظه، ز دوری تو تا مردن من
آخر این قصه برون چون کند از خاطر خویش دل دیوانه که جان می دهدت هدیه به پیش
اگرم بر کند آلام جهان از بنیاد
دهد این سینه آتش زده خاکم بر باد
رود آوای حزینم دگر از خاطر و یاد
نرود خاطرت از خاطر محزون جواد
عاقبت قصه ما هم به سرانجام آمد آن همه شعر دل انگیز به فرجام آمد
انتهای پیام/





ثبت دیدگاه